«اگر بشر اعتقاد به خدا را از دست داده است‘ تنها راه نجاتش بر ضد نا- خداي كور ضرورت و ماشينيسم‘ بر ضد ماشين بخار وحشتناك جهاني كه چون ديگ مخوف فالاريس او را در شكم آهني خو.د زنداني مي كند شورش است‘ چه با اميد چه بي اميد.»
كارلايل
« انقلابهاي بورژوايي با دريدن پرده هاي «توهم سياسي و مذهبيِ» قدرت و استثمار‘ سبعيت و فلاكت را عريان ساختند و آنها را چونان زخم هايي باز در معرض ديد قرار دادند‘ در عين حال‘ آن ها راه ها و اميدهايي جديد را كشف و آشكار ساختند.»
مارشال برمن
- پرولتاريا آن جماعتي است كه جز زندگي اش همه چيزش را از دست داده است. پرولتاريا محكوم به آزادي است. شرط رهايي پرولتاريا لغو كليه مناسبات سلطه است. پرولتاريا آن نيروي آزاد و بي قيدي است كه در هيچ كجاي نظام نمادين جايي ندارد‘ قلب و نمونه نماي كذب وضعيت موجود است. آن نيروي مخوفي است كه بهاي رسته شدن زنجيرهايش را همه بايد بپردازند. پرولتاريا نبايد رها شود زيرا بهايش شناعت برهنگي براي همه است.
- حيات عصر كنوني را حاله اي از مرگ فانتزيك فرا گرفته است. طبيعت انساني كه بنا به روانكاوي فرويدي- لاكاني در ديالكتيك مرگ- حيات جاري است در فضاي لوكس و فانتزيك موجود هر دو سويه خود را از دست داده است. مرگ نيز حاله اي فانتزيك يافته است. از خود بيگانگي مكانيزم ديالكتيكي فوق را فلج كرده است.
تنها پرولتارياست كه از قِبَلِ طرد شدنش از حيات اين فضا به مرگ در دل زندگي اش محكوم شده و به همين لحاظ تنها جماعتي است كه واقعاً مرده به حساب مي آيد و از همين روي تنها نيرويي است كه مي تواند حيات را محقق كند. حيات انسان وابسته به حيات پرولتارياست. شرط رهايي پرولتاريا از پروسه دائمي تكرر مرگ‘ تحقق حياتش است. پرولتاريا محكوم به رهايي است زيرا حياتش وابسته به رهايي از قيود نظم مسلط كنوني است. جنبش پرولتاريا تنها جنبش معطوف به حيات است زيرا متعلق به تنها كساني است كه مرگ را تحقق بخشيده اند. سرمايه داري مرگ را حتي براي كارگران نيز برنمي تابد زيرا تداوم ديالكتيكي مرگ به حيات منتهي مي شود. چنانچه طبق روايت آدورنو- هوركهايمر‘ اودئيسئوس براي خلاصي ملوانانش از آواز اغواگرانه و منتهي به مرگ سيرن ها فرمان بستن گوش هايشان را صادر كرد تا تنها به ريتم مكرر حركت پاروهايشان فكر كنند؛ تكرار مداوم فانتزي نمادين خط توليد؛ نيروي كار به كار گرفته شده جهت نيل به هدف.
پرولتاريا براي رهايي اش در اتوپياي شناور رانه مرگ و حيات چاره اي جز لغو تمامي مناسبات كنوني ندارد. شرط رهايي پرولتاريا واقعي كردن مرگ و واقعي كردن حيات است. پرولتر در انتهاي جاده است‘ به همين جهت «جز زنجيرهايش چيزي براي از دست دادن ندارد.» اين امر براي حيات نمادينه مسلط شناعت آور است.
تحقق اتوپياي پرولتري فقط درد دل يك كل دست يافتني است. پرولتاريا مرگ و حيات را به همه آگاهي مي دهد. آگاهي پرولتاريا آگاهي جامعه است. شورش پرولتري متعلق به همه انسان هاست.
- پرولتاريا "سر" مازاد ايدئولوژي سرمايه داري است. "روح" تحقق نيافته آن است. ايدئولوژي به دنبال پيكرهاي بي سر است. تداوم سرمايه داري در حكم يك ايدئولوژي نيز مستلزم اخته كردن‘ ختنه و قرباني كردن است. سرها بريده مي شوند. آنچه بريده شده راز مي شود و آنچه باقي مانده خورده مي شود. سرها راز شده و پنهان مي شوند و پيكرها به كار گرفته مي شوند.
براي حاكم سرها بايد مخفي بمانند. پيكر گوشت قرباني نظام نمادين مي شود تا به كار مصرف كنندگان آيد. پيكر قرباني منطق سود و مصرف و سلطه مي شود.
پيكر خود را مي خورد و ديگران نيز او را مي خورند. آدم ها آدم خوارند. براي تداوم زندگي در بطن نظام نمادين موجود بايد به مرور خورده شوي و اگر فرصتي هم گير آمد بخوري: منطق سلامت حيواني. پرولتاريا اما "تنها حيواني است كه بيمار است"؛ تنها امكان پيوند سر با پيكر است. امكان پيوند فوق آن سويه بيمارگون پرولتارياست. پرولتاريا از ساير پيكرها پيشروتر است زيرا واجد آن مازادي از نظام نمادين است كه كذب بودن آن را نشانگر است: سرمازاد‘ روح تحقق نيافته.
- فرماسيون اجتماعي اي كه پرولتاريا به آن مي انديشد آن سويه مازاد را با خود در بر دارد: كمونيسم آن وضعيتي است كه سر سوار بر بدن است‘ روح همبسته با پيكر است؛ "روح تحقق استخوان است". در نظام نمادين پيكر واجد بار محتوايي اي است كه از نظام نمادين موجود اخذ مي كند‘ پيكر در نسبت با دال برتر خويش (نظام نمادين- ديگري بزرگ) قابل تعريف است. اما در كمونيسم پيكر همبسته با مازاد خويش است: روح خود. تحت مثالي هگلي-لاكاني مي توان گفت كمونيسم تحقق همپيوندي كاركرد دوگانه قضيب مي باشد: در حكم آلت تناسلي و خروج گاه مني (تجسم روح) و آلت دفع ادرار( تجسم پيكر). –پيوندي از اين گونه ياد آور الهيات ماترياليستي والتر بنيامين است-. در حالي كه قضيب در دستگاه نمادين ساز سرمايه داري پيكري است كه سر مازادش نيز ذيل منطق اصل لذت و سود دفع و طرد مي شود( رجوع شود به اشارات ماركس و انگلس در مانيفست كمونيسم به زن و خانواده در سرمايه داري و كمونيسم).
- پرولتاريا در راه دستيابي به اهدافش جز زنجيرهايش چيزي را براي از دست دادن ندارد. در عوض جهاني را به دست خواهد آورد.
پرولتارياي جهان‘ متحد شويد